ميرجلالالدين كزازي در واكنش به افغاني خواندن مولانا:
افغانستان با ايران يكي است

ميرجلالالدين كزازي، پژوهشگر و استاد بازنشسته دانشگاه علامه طباطبايي در واكنش به جنجال مليت مولانا به خبرنگار فارس، ميگويد: بدان سان كه پيشتر هم بارها گفتهام افغاني خواندن مولانا مگر رفتار يا ترفندي سياسي از سر دشمنكامي و آزارگري نيست زيرا كه در آن هنگام كه مولانا در بلخ كه امروز شهري است در افغانستان زاده شده است كشوري به نام افغانستان در جغرافياي جهان وجود نداشته است.
وي ادامه ميدهد كه افغانستان از سرزمينهاي ايراني است كه از ديرزمان، در فرهنگ و ديگر ويژگيها با ايران يكي است. بعدها پس از مولانا در پي نبردها و بازيهاي سياسي، افغانستان از ايران زمين جدايي ميگيرد.
مؤلف « نامه باستان » با طرح اين پرسش كه چگونه ميتوان مولانا را افغاني ناميد، بيان ميكند: اگر ما بينگاريم در اين روزگار به ناگاه مولانا زنده شود و كسي او را افغاني بخواند، سخت شگفتزده خواهد شد، هاج و واج گوينده را خواهد نگريست.
به گفته او اين مايه شگفتي است كه شاهكاري ادبي مانند شاهنامه فردوسي در شمار اين صد اثر نيامده است. بيگمان شاهنامه از مثنوي يا بوستان و گلستان ارزشمندتر است و بيشتر شايسته گزينش شاهكاري ادبي و فرهنگي در فرهنگ و ادب جهان است.
مترجم «ايلياد» و «اوديسه» و «انه ايد» اظهار ميكند كه بيگمان وقتي «ايلياد» و «اوديسه» اثر «هومر» و يا «انه ايد» نوشته «ويرژيل» و يا «مسخ نوشته «اويد» در شمار آن 100 شاهكار آمده است، يعني به ادب باستاني توجه شده و بيگمان جاي شاهنامه در اين ليست تهي است.
به گزارش خبرنگار فارس، گاردين چندي پيش فهرست صد اثر داستاني برتر تاريخ را كه شامل نام نويسنده و اثرش بود، منتشر كرد كه در ميان آثار فارسي، بوستان و گلستان سعدي، هزار و يكشب و مثنوي مولانا به چشم ميخورد. اما گاردين مثنوي مولوي را بهترين اثر داستاني ادبيات افغانستان ذكر كرده بود.
خليج فارس را امضا كنيد
خلیج فارس نامی است به جای مانده از کهنترین منابع زیرا که از سدههای پیش از میلاد سر بر آوردهاست و با پارس و فارس نام سرزمین ملت ایران گره خوردهاست. در سالهای اخیر نام خلیج عربی نیز در برخی منابع بطور محدود بکار رفته است.که البته این نام کاملا جعلی و دروغین است.و نام خلیج فارس تا ابد فارس خواهد ماند.
سازمان ملل متحد در چندین نوبت در بیانیهها، اصلاحیهها و مصوبههای گوناگون و با انتشار نقشههای رسمی، نه تنها بر رسمی بودن نام « خلیج فارس » تاکید کرده بلکه از هیاتهای بینالمللی خواسته که در مکاتبات رسمی به ویژه در اسناد سازمان ملل از نام کامل « خلیج فارس » استفاده نمایند.
قدمت خلیج فارس با همین نام چندان دیرینهاست که عدهای معتقدند خلیج فارس گهواره تمدن عالم یا خاستگاه نوع بشر است.» ساکنان باستانی این منطقه، نخستین انسانهایی بودند که روش دریانوردی را آموخته و کشتی اختراع کرده و شرق و غرب را به یکدیگر پیوند دادهاند.
یونانیهای باستان این خلیج را «پرسیکوس سینوس» یا «سینوس پرسیکوس» که همان خلیج فارس است، نامیدند. از آنجا که این نام برای نخستین بار در منابع درست و معتبر تاریخی که غیر ایرانیان نوشتهاند آمدهاست، هیچ گونه شائبه نژادی در وضع آن وجود ندارد. چنان که یونانیان بودند که نخستین بار، سرزمین ایران را نیز «پارسه» و «پرسپولیس» یعنی شهر یا کشور پارسیان نامیدند. استرابن جغرافیدان سدهٔ نخست میلادی نیز به کرات در کتاب خود از خلیج فارس نام بردهاست. وی محل سکونت اعراب را بین دریای سرخ و خلیج فارس عنوان میکند. همچنین فلاریوس آریانوس مورخ دیگر یونانی در کتاب تاریخ سفرهای جنگی اسکندر از این خلیج به نام «پرسیکون کیت» که چیزی جز خلیج فارس، نیست نام میبرد.
البته جستوجو در سفرنامهها یا کتابهای تاریخی بر حجم سندهای خدشه ناپذیری که خلیج فارس را «خلیج فارس» گفتهاند، میافزاید. این منطقه آبی همواره برای ایرانیان که صاحب حکومت مقتدر بودهاند و امپراتوری آنها در سدههای متوالی بسیار گسترده بود هم از نظر اقتصادی و هم از نظر نظامی اهمیت خارق العادهای داشت. آنها از این طریق میتوانستند با کشتیهای خود به دریای بزرگ دسترسی پیدا کنند و به هدفهای اقتصادی و نظامی دست یابند.
تا قرن ۱۹ میلادی، تقریبا در تمامی اسناد موجود، این آبراهه در فارسی با نام خلیج فارس یا دریای فارس، در عربی با نامهای الخلیج الفارسي یا بحرالفارسي یا بحرالعجم نامیده میشده است.
در زبان عربی نيز هميشه خلیج فارس با نام بحر فارس مشخص شده استآثار عرب زبان نیز بهترین و غنیترین منابعی هستند که برای شناسایی و توجیه کیفیت تسمیه این دریا میتواند در این بررسی مورد استفاده قرار گیرد. در تمام منابع عربی تا قبل از سال ۱۹۵۸ خلیج فارس با نام بحر فارس و یا خلیج فارس ثبت شدهاست در این منابع و آثار از دریای فارس و چگونگی آن بیش از آثار فرهنگی موجود در هر زبان دیگری گفت و گو شدهاست. در آثار ابن بطوطه، حمدالله مستوفی، یاقوت حموی، حمزه اصفهانی، ناصرخسرو قبادیانی، ابوریحان بیرونی، ابن بلخی و دیگرانی که اکثر آنان کتابهای خود را به زبان عربی نیز نوشتهاند، و همچنین در آثار نویسندگان جدید عرب از نام «خلیج فارس» بدون کم و کاست یاد شدهاست.
بحر فارس نامی است که عربها در قرون اولیه اسلام بجای دریای پارس بکار میبردند و این مفهوم شامل خلیج فارس و دریای عرب نیز میشد ولی در قرنهای اخیر تنها به پهنه آبی که شامل تنگه هرمز تا دهانه اروند رود میشود و بجای بحر فارس خلیج فارس میگفتند تا اینکه از سال ۱۹۵۸ بدنبال یک فراخوان از سوی رهبران قوم پرست در اتحادیه عرب مقرر شد که خلیج فارس را خلیج عربی بنامند و اکنون این نام جدید در ۲۲ کشور عربی بکار میرود و در بعضی از رسانههای غربی نیز این نام جدید بکار گرفته میشود. که این امر اعتراض شدید ایرانیان را برانگیختهاست. ایرانیان بر این باور هستند که نام جدید جعلی و با انگیزه سیاسی و از روی تعصب قومی بکار میرود و همچنان نام تاریخی خلیج فارس باید استفاده شود.[1]
درباره نام خلیج فارس تا اوایل دههٔ ۱۹۶۰ میلادی هیچ گونه بحث و جدلی در میان نبوده و در تمام منابع اروپایی و آسیایی و آمریکایی و دانشنامهها و نقشههای جغرافیایی این کشورها نام خلیج فارس در تمام زبانها به همین نام ذکر شدهاست.
اصطلاح « خلیج عربی » برای نخستین بار در دوره تحت قیمومت شیخ نشینهای خلیج فارس توسط کارگزاران انگلیس و بطور ویژه از طرف یکی از نمایندگان سیاسی انگلیس مقیم در خلیج فارس به نام رودریک اوون در کتابی بنام حبابهای طلایی در خلیج عربی در سال ۱۹۵۸ نوشت که «من در تمام کتب و نقشههای جغرافیایی نامی غیر از خلیج فارس ندیده بودم ولی در چند سال اقامت در سواحل خلیج فارس متوجه شدم که ساکنان ساحل عرب هستند بنابر این ادب حکم میکند که این خلیج را عربی بنامیم» وی و فرد دیگری بنام سر چارلز بلگریو به قصد تفرقه بین ایران و کشورهای عرب این موضوع را مطرح کردند.
سر چارلز بلگریو که بیش از ۳۰ سال نماینده سیاسی و کارگزار دولت انگلیس در خلیج فارس بودهاست، بعد از مراجعت به انگلستان در سال ۱۹۶۶ کتابی درباره سواحل جنوبی خلیج فارس منتشر کرد و در آن نوشت که «عربها ترجیح میدهند خلیج فارس را خلیج عربی بنامند ».
بلافاصله پس از انتشار کتاب سرچارلز بلگریو که نام قبلی سواحل جنوبی خلیج فارس یعنی « ساحل دزدان » را بر روی کتاب خود نهاده اصطلاح « الخلیج العربی » در مطبوعات کشورهای عربی رواج پیدا کرده و در مکاتبات رسمی به زبان انگلیسی نیز اصطلاح « عربین گولف » جایگزین اصطلاح معمول و رایج قدیمی «پرشین گولف» شد.
حالا بازهم هم همان حكايت هميشگي « خليج فارس » كه شرکت گوگل اقدامي جانبدارانه آن را به نام مجعول « خلیج عربی » بازگرداند.
فارسي زبان و دري زبانان جهان می توانند با امضاء اعتراضی الکترونیکی که لینک آن در انتها آمده است به این تحریف تاریخی که دلارهای رنگارنگ کشورهای عرب حاشیه خلیج فارس و لابی صهیونیستی سیاست خارجی آمریکا در آن نقش دارند اعتراض کنید:
http://www.petitiononline.com/sos02082/petition.html
احمدشاه مسعود: اشعار حافظ را دوست دارم
![]()
يوسف جان نثاري 17 سال اخبرنگار بود و فيلمبردار؛ آن هم در افغانستان. بخش عمده اين سال ها را هم در كنار « احمدشاه مشعود » گذرانده است. ايسنا مي گويد حالا يوسف بعد از اين همه سال آمده است ايران. آمده است خوزستان و خرمشهر « موزه عبرت » را ببيند. آمده شلمچه و مركز فرهنگي از نزديك ببيند اينجا چه خبر است.
يوسف مي گويد مسعود جنگ ايران و عراق را با دقت دنبال مي كرد. با فرمانده هاي جهادي مي نشست و اخبار را پي گيري مي كرد. مي گفت مسعود هميشه صدام را از بابت اين قضيه محكوم مي كرد. مسعود خود درد كشيده ي اين سامان بود.
احمد شاه مسعود زاده جنگلك بازارك پنجشير ( واقع در افغانستان ) از تاجيك هاي فارسی زبان افغانستان امروزي بود و بيشتر به خواندن سفر نامه ها و تاريخ ها علاقه نشان مي داد و گاه آثار پيشگامان ادبيات فارسی چون مولانا جلال ا لدين بلخی، سنايي غزنوي، بيدل و حافظ را مي خواند و دوست داشت.
مسعود مي گفت :« اشعار حافظ را دوست دارم وآن را هميشه و بار بار مي خوانم. اين اشعار در من اثر دگرگون ساز و الهام بخشی دارد. موسيقي بيان احساس دروني انسان است. شعر و موسيقي بالاي هر آدمی اثرش را دارد. »
وي همچنين در دانشگاه پلي تكنيك كابل مهندسي مي خواند كه با تجاوز روس ها به افغانستان به جمعيت اسلامی پيوست و بعدها از فرماندهان جهادي افغانستان در نبرد با روس ها و طالبان به شمار مي رفت.
احمد شاه مسعود همواره منش معتدل را در دستور كار قرار مي داد و عنوان كرد بود كه: « تندرو های چپ و راست در افغانستان جايی ندارند زيرا آنها برخلاف خواست هایمردم عمل مي كنند. »
رابرت كپلان در كتاب « سربازان راه خدا » در سال 1991 نوشت: « احمد شاه مسعود را بايد در قطار بزرگترين رهبران نهضت های مقاومت در قرن بيست حساب كرد. مسعود مانند مارشال تيتو ، هوچي من و چگوارا دشمن خود را شكست داد. »
نام مسعود همواره به عنوان يكي از بزرگ ترين مبارز جنگ های آزادی بخش در تاريخ ثبت شد. به قول ناظران بين المللی از مجموع خسارات و ضايعاتی كه ارتش سرخ ديده بود بيشتر از 60 درصد آن از اثر مقاومت نيروهای احمد شاه مسعود به وجود آمده بود و به اين سان او به « شير پنجشير » مشهور شد.
سبستيان يونگر مي نويسد: « اين برای من ناممكن بود كه سخنان مسعود را نشنوم وقتی كه او حرف مي زد با وجودي كه كلمه ای از آن برايم روشن نبود دقت مي كردم به آنچه كه انجام مي داد زيرا من حس مي كردم به گونه ای كه چای مي ريخت و يا دستان خود را در موقع حرف زدن حركت مي داد رازی آموختنی در آن پيدا بود. »
بزرگواري وي تا حدي بود كه وقتي در سال 1359 يك سرباز جوان از فاصله سه متری جيپ او را هدف قرار داد و او جان سالم به در برد فقط به او گفت: « وطندار دست هايت مي لرزد، خوب نشان زدن بلد نيستی. »
مسعود مستقل حركت مي كرد. دخالت های پاكستان را در امور داخلی افغانستان قبول نداشت، از همين رو او مجبور بود كه در چند جبهه بجنگد. اول با روس ها و دولت کمونیستی و دوم با آی اس آی و گماشتگان داخلی آن. وقتي هم بي نظير بوتو و نواز شريف طالبان را از آستين بيرون آورد در برابر این موج ایستاد و به مقاومت پرداخت تا حدي كه بن لادن مي گفت : « تا وقتی مسعود زنده است ما پيروز نخواهيم شد. » هرچند بعدها همين مارهاي در آستين دامن آدم هايي چون « بوتو » را گرفت.
مي گويند مسعود در سال 1372 اساس بنياد فرهنگی و تعاونی امام محمد غزالی را به کمک مالی خود گذاشت. بنیاد از تمام شاعران، نويسندگان ، دانشمندان نقاشان و هنرمندان دعوت كرد تا بدون در نظر داشت مسايل عقيدتی و سياسی شامل اين انجمن شوند و جوايزي نيز در زمينه هاي ادبي و هنري اهدا كرد.
پنج سال مقاومت مسعود عليه طالبان تجاوز پاكستان و بن لادن يك مقاومت درخشان در تاريخ افغانستان بود. نبوغ نظامی مسعود در فرماندهی نيروهايش و شيوه نبرد او در مقابل نيروهای متجاوز به او لقب عقاب هندوكش را داده بود.
ملا يار محمد يكیاز رهبران طالبان بعد از آزادی اش از زندان نيروهای مقاومت گفت : « مسعود فرزند واقعی ملت است. يك بار ايستاد و مبارزه كرد و اكنون باز هم در مقابل يك تجاوزگر خارجی ايستاده است و می جنگد.»
عاقبت احمد شاه مسعود در خواجه بهاودین ولایت تخار در اثر حمله انتحاری دو تروریست خارجی که به نام خبرنگار با وی مصاحبه داشتند جان به جان آفرین سپرد و به تاریخ 18 شهريور 1380 در تپه سریچه پنجشیر به خاک سپرده شد. مسعود خودش این بلندی زیبا را برای آرامگاه ابدی اش برگزیده بود.
سفر به سرزمين مهاجران

شهاب ميرزايى
اي بسا هندو و ترك همزبان
اي بسا دو ترك چون بيگانگان
سال ها پيش در صف نانوايی حوالی زندان قصر يک افغان کنارم ايستاده بود. چند جوان سر بسرش گذاشتند. نانش را گرفت و سر به زير رفت. به دنبالش راه رفتم. ترسيد و فکر کرد که میخواهم اذيت اش کنم. گفتم که برای پوزش آمده ام برای رفتار آن چند ايرانی. گفتم ما ايرانى ها مثل هم نيستيم و همه به شما نگاه منفی نداريم. خوشحال شد و گفت ما افغان ها هم همه يک جور نيستيم و از خوب تا بد در بينمان فراوانند.
به اتاقش که در يک شرکت بود رفتم و با هم کلی درباره افغانستان به قول خودشان گپ زديم. از علاقه فراوان من به افغانستان تعجب کرد و و قتی برايش از مزار و هرات و کابل ، دوست محمدخان و ژنرال دوستم، گل آقا و نورمحمد ترکی، ظاهرشاه و آب زلال بدخشان و روايت مارکوپولو از آن منطقه و کوه های پامير گفتم، تعجب اش بيشتر شد. گفتم ما هم در اين ديار غريبيم. به قول مولانا ای بسا هندو و ترک همزبان ... تا روزی که به دانمارک رفت دوست خوبی برايم بود. حالا پس از سال ها به آرزويم که رفتن به افغانستان بود، نزديک میشوم.
به مشهد که میرسيم سوار اتوبوس هرات میشويم. خوشحال از اين که بلافاصله اتوبوس پيدا کرديم و غافل از اين که يکی دو ساعت بايد منتظر سوار شدن مسافرها بمانيم. به بقيه همسفرانم نگاه میکنم تا با چهره ها آشنا شوم. از کليشه ای ترين قيافه افغان با ريش و عمامه تا جوانانی که به سبک بچه های تهران موهايشان را بالا داده اند و ژل زده اند دراتوبوس هستند.
بالاخره اتوبوس راه می افتد. همه متعجب هستند که چرا برای سفر نوروزی خود، افغانستان را انتخاب کرديم. برايشان میگويم وقتی آمريکايی ها از آن طرف دنيا آمده اند به کشور شما، چرا ما که همسايه و دوست شما هستيم و تاريخی مشترک داريم، به اينجا نياييم.
پس از سه ساعت به تايباد میرسيم و ايست بازرسی اصلی. نگهبانان مرزی ايرانی بالا می آيند، نه برای مسافران که بيشتر برای بازجويی راننده و احتمال قاچاق گازوئيل. حدس شان درست است. از هر سوراخ سنبه ماشين يک بشکه چند ليتری بيرون میکشند. بعد از کلی معطلی راهمان را ادامه می دهيم. آقا موسی راننده بلوچ اتوبوس میگويد با حمل مسافرکه نمیشود زندگی کرد و در آمد اصلی ما از قاچاق گازوئيل است. از همين راه آقا موسی در کمتر از ده سال صاحب پنج اتوبوس شده است!
لب مرز دوغارون از ماشين پياده میشويم و نگاه متعجب نگهبانان ايرانی را با خود همراه میبريم. متعجب از اين که به افغانستان سفر میکنيم. میگويند آنجا جنگ است و خطر دارد. آن طرف مرز را اسلام قلعه میگويند. در ايست افغان ها عکس های ملاعمر و بن لادن و ايمن الظواهری و چند نفر ديگر را که برای سرشان جايزه تعيين کرده اند بر در و ديوار کوبيده اند.
بازارچه مرزی و انبوه جمعيت، گوشی های موبايل، ماشين های آخرين مدل در کنار خانه ها، که با پوشش مردم پارادوکس غريبی آفريده، اولين تصويرما از افغانستان است. راه خوب است. راهی که ايرانی ها که رابطه خوبی با اسماعيل آقا والی پيشين هرات و وزير فعلی نيروی اين کشور داشتند، برايشان به ارمغان آورد. همچون برق و خيلی چيزهای ديگر.
سی کيلومتری هرات ناگهان می ايستيم. سيل آمده و راه را بسته. آب تا کف اتوبوس بالا آمده، آقا موسی میگويد نمیتوان کاری کرد. در افغانستان از پليس راه و امداد جاده ای خبری نيست. پس بايد منتظر نشست تا آب خودش پايين برود و شايد همين انتظار مداوم است که آنها را اين قدر آرام و صبور کرده.
هوا کم کم تاريک میشود و سرد. ما ايرانی ها مدام غر می زنيم كه کی میرسيم و چرا نمی رسيم و مگر کسی اينجا نيست که به داد ما برسد و افغان ها میگويند مهم نيست که کی میرسيم. مهم اين است که برسيم و فريادرس همه خداست. آب خروشان آنقدر از کنار اتوبوس میگذرد تا اين که کم کم پايين میرود و پس از چند ساعت معطلی راه میافتيم. نرسيده به شهر میتوان انبوه تريلر ها و خودروهای سواری آخرين مدل را ديد که در صحرا پراکنده اند. اينها بنگاه های ماشين فروشی هستند که ديوار و سقف ندارند و فروشنده پشت يک ميز آنها را به خريدار تحويل میدهد. خودرو در افغانستان از ايران به مراتب ارزانتر است.
اندکی بعد به هرات میرسيم. هوا کاملا تاريک است. با پرس و جو از چند افغان به ميهمان خانه موفق میرويم. بزرگ است و نسبتا تميز. چيزی شبيه ميهمان پذيرهای خودمان. فردا صبح از خواب بلند میشويم تا در هرات گشتی بزنيم. شهری برآمده از تاريخ. پايتخت شاهرخ پسر هنرمند و هنر دوست تيمور. اگر پدرش تا میتوانست خون ريخت و خراب کرد شاهرخ تا میتوانست ساخت و آباد کرد و هنرمندان را تشويق. شاهنامه بايسنقری يکی ازآثار باقی مانده از آن دوران است.
هرات در جنگ داخلی بيست و پنج ساله افغانستان سالم مانده و خسارات کمتری ديده است. مسجد جامع بزرگ شهر با چهار گلدسته اش گواهی بر اين مدعا است. آرامش برقرار است و مردمان به زندگی و کسب و کار مشغول. به آرامگاه پير هرات میرويم. خواجه عبدالله انصاری عارفی سخت کيش که دکتر کدکنی او را به همراه ” شيخ جام" و "شاه نعمت الله ولی" نمايندگان برداشت سخت گيرانه از اسلام مى داند. در برابر برداشت منعطفانه و مهربانانه "بايزيد" و "بوسعيد" و "بوالحسن".
کنار مرقدش مزار پيرش قرار دارد. "خواجه غلطان ولی" . اينجا کسانی که آرزو و حاجتی دارند ذکر خدا را میگويند و از بالا به پايين غلت میخورند. اما در اين ميان طفلک درخت های مزار اين بزرگان. مردم هرات اعتقاد دارند اگر مشکلی داشته باشند، میتوانند با کوبيدن ميخ به درخت مشکل خود را حل کنند و همين اعتقاد درخت ها را پر از ميخ کرده است.
سفر قندهار
از ايران به ما گفته اند و هزاربار گفته اند که از مسير قندهار رد نشويد. از پدر و مادر تا سفير مهربان و فرهيخته افغانستان در ايران و دوستان بلاد کفري مان. اما افغان ها بر دو دسته اند. عده ای ما را حذر میکنند و عده ای تشويق. طول مسيرهرات ـ کابل هم روايت های متفاوت دارد. از نيم روز تا يک روز و دو روز. از يک طرف بليت شصت دلاری هواپيمای هرات ـ کابل و از طرفی وسوسه ديدن طالبان و نيروهای ناتو ما را به جنوب میکشاند. صبح زود از خواب بلند می شويم و به ترمينال هرات می رويم تا سوار اتوبوس شويم.
تمام اتوبوس مرد است و تنها يک زن با بچه هايش در آن هستند. اينجا هم دو ساعتی معطل میشويم تا اتوبوس راه بيفتد. به ما میگويند اگر طالبان بالا آمد بگوييد هراتی هستيم و بزرگ شده ايران نه ايرانی. دوربين عکاسی هم بيرون نياوريد که جلب توجه کند. شايد بهترين راه برای درامان ماندن گذاشتن ريش و پوشيدن لباس خودشان باشد تا توجهی را جلب نکند. نم نم باران بر شيشه ها در سپيده دمان میزند که از هرات بيرون میزنيم. در اطراف شهر میتوان مجتمع های مسکونی نوساز را ديد که شرکت های ساختمانی خارجی برای افغان ها میسازند.
از ولايت هرات وارد ولايت فراه میشويم و از آنجا به ولايت هلمند میرسيم. مسافران مزارع سبز خشخاش را به ما نشان میدهند و میگويند به علت عدم نفوذ دولت مرکزی در اين مناطق، مردم هنوز هم به کشت خشخاش مشغولند. فراه در کنار ولايات نيمروز و قندهار و زابل از جمله مکان های نفوذ طاالبان است. وسوسه ديدن قندهار با ترس مواجه شدن با طالبان در وجودم به هم آميخته است. ما چوب دو سر طلا هستيم. نه طالبانی ها با ايرانی ها خوب هستند نه نيروهای ناتو.
در ايالت هلمند در شهری به نام گرشک، نزديک لشگرگاه مرکز ولايت جاده آسفالت تمام میشود و جاده خاکی شروع. ماشين برای پرکردن گازوئيل میايستد. دوست عکاسم پايين میرود و هراسان باز میگردد و دوربينش را بغل میگيرد. میگويم چه شده؟ میگويد: يک نفروقتی پايين بودم به من گفت مهندس های ژاپنی جاده را تا اينجا کشيدند و بعد سرشان را بريدند. از آن به بعد کسی جرات نکرده، ادامه جاده را بسازد.
منطقه جنگی است و هر چند کيلومتر، يک ايستگاه نگهبانی وجود دارد. طرفه اين که نگهبان ها به زور اسلحه از اتوبوس ها باج میگيرند و وقتی در يک ايستگاه راننده میخواهد لايی بدهد و پول ندهد نگهبانی با کشيدن گلنگدن و شليک تيرهوايی او را مجبور به توقف میکند.
کمی آنطرف تر تک تيراندازی آمريکايی، افغانی ژنده پوشی را نشانه رفته تا بقيه سربازها، بقچه او را وارسی کنند. سگ ها اطراف مرد افغان میگردند و او مستاصل است. تصويری که بارها در سی ان ان و بی بی سی و الجزيره ديده ام اکنون در ده قدمى ام اتفاق میافتد.
بالاخره نزديکی های غروب به قندهار میرسيم . شهر در هالهای از گرد و خاک پوشيده شده. باد تند گرمی در حال وزيدن است. فضا بسيار به منطقه سيستان و بلوچستان ايران شبيه است. اتوبوس از وسط شهر به سرعت میگذرد و پس از گذشت ده کيلومتر، در روستايی کوچک به نام دامان میايستد. میگويند طالبان کمی جلوتر حمله کرده و بهتر است شب را همانجا، روبروی پادگانی نظامی بمانيم.
از اتوبوس پياده میشويم تا در رستوران بين راهی آقا ولی ماوا کنيم. انبوه مسافران بر روی زمين ولو میشوند و سفره های پلاستيکی بلندی که در وسط اتاق افتاده آنها را از هم جدا میکند. چهارپايه های کوتاه پلاستيکی که بر رويشان کلمن آب و فلاسک چای میگذارند، بر روی اين سفره ها قرار دارد.
اينجا مانند بيشترمناطق افغانستان از آب و برق و گاز و تلفن خبری نيست و با موتور برق، روشنايی را به اتاق ها می آورند. چشم ام به تلويزيونی میافتد که دارد مراسم بزمی را نشان میدهد. ابتدا فکر میکنم کليپی لس آنجلسی است. اما بعد میفهمم يک عروسی ايرانی است و برايم توضيح میدهند فروش سی دی مراسم عروسی ايرانی در افغانستان هواخواهان فراوانی دارد و تجارت بزرگی است!
در بشقاب های پلاستيکی پيازها و گوجه ها و فلفل ها را کنار هم چيده اند و آنها را در کنار غذای اصلی به مسافران می دهند. بعد از غذا در هر گوشه چند نفر نشسته اند و ورق بازی میکنند، چای میخورند و ناس می مکند. شب تمام جمعيت اتوبوس در کنارهم به راحتی میخوابند. چند شمع در گوشه وکنار اتاق بزرگ روشن هستند و سايه های مسافران را بر ديوارها نقش میزنند.
راننده ساعت چهار صبح بيدارباش میزند. همه بلند میشوند و ايرانى ها خواب مانده اند! در اين مدت کم کم با اهالی اتوبوس دوست شده ايم. همه نگران ما هستند و در رتق و فتق امورمان کمک میکنند. وسايل مان را جمع می کنيم و اتوبوس در تاريکی مطلق راه می افتد.
از سرما به خود میلرزيم که از کلات مرکز ولايت زابل میگذريم. هوا که روشن میشود جای قهوه ای خاک را سپيدی برف گرفته است. اينجا ولايت غزنی است. آب و هوای جنوب و شمال افغانستان کاملا متفاوت است. مانند جنوب و شمال ايران.
ناگهان چشمم به کتاب سبز رنگ « در جستجوی تصوف ايرانی » دکتر عبدالحسين زرين کوب که انتشارات امير کبير آقای جعفری چاپش کرده میافتد. بلند میشوم و میگويم اين کتاب مال کيست؟ پسری محجوب به نام غلام از پشت سرمان میگويد از آن من است. سر صحبت را باز میکنم.
ليسانس زبان فارسی را از هرات گرفته و دانشجوی فوق ليسانس مشهد است. همراه تاجری جلال آبادی از ايران آمده اند و راهی پاکستان هستند. همدل است و همراه. با تلفن موبايلش با دوستان مان در کابل تماس میگيريم تا از نگرانی درآيند. صحبت کنان از ميدان شهر، مرکز ولايت وردک هم میگذريم و حوالی ظهر بالاخره به کابل میرسيم.
كابل
وارد ترمينال غرب کابل میشويم، همه جا گِل است و از آسفالت خبری نيست. از اتوبوس که پايين می آييم، باربرها با چرخ هايشان به ما هجوم می آورند. وسايلمان را میگيريم و با کمک غلام راهی شهر میشويم.
کابل بزرگ است و شلوغ. جمعيت آن در دوران جنگ به بيش از پنج ميليون نفر رسيده و هنوز دولت سازندگی را در آن شروع نکرده است.
موشک باران حکمتيار و طالبان و دست به دست شدن چندباره، کابل را ويران کرده. در بين راه وقتی از کنار باغ وحش شهر رد میشويم راننده از سرنوشت غم بار شير باغ وحش در دوران محاصره کابل میگويد و بردارشدن فجيع نجيب، رئيس جمهوری که هنوز هم اکثريت مردم افغانستان او را بسيار دوست دارند. به سه راه زير زمين میرسم و در هتل پارک جا مى گيريم. پس از کمی استراحت راهی شهر میشويم. آهنگ های هندی درکنار بوی ادويه هندی گوش و دماغ را نوازش میدهد. به طرف بازار می رويم.
زنان برقع پوش درکنار زنان روسری پوش و بدون حجاب در حال خريد سبزی و گوشت و لوازم آرايش هستند و شلوغی آخرين روزهای سال و رسيدن نوروز، نه به اندازه ايران ما اينجا هم احساس میشود. در کنار دکه ای می ايستيم و آب نيشکر میخوريم، نوشيدنی محبوب افغان ها، پاکستانی ها و هندی ها. در کنار انبوه خانه های گلی مکان های مدرنی چون سيتی سنتر هم ديده میشود.
از کنار وزارت زنان افغانستان رد میشويم و دوست همراهمان با افتخار میگويد که چهل نفر از نماينده های ما زن هستند. میگويم خوش به حالتان با اين که نمی دانم اين تعداد چقدر برآمده از بطن جامعه افغانستان است و چقدر بخاطر ساز و کارهای مدرن تحميلی غربی ها.
سوار تاکسی که میشويم از راديو میشنويم همان روز به کاروان آمريکايی ها که از کابل راهی جلال آباد بوده حمله انتحاری شده و چند آمريکايی کشته شده اند. شب راهی مسافرخانه میشويم. آسمان ابری است، باران شديد میبارد و هوا بسيار سرد است. تلويزيون میگويد در دره پنج شير که مسير بعدی ماست بهمن يا به قول خودشان "برف کش" آمده و چند خودرو در زير برف مانده اند.يک بخاری برقی میگيريم و با خوردن چند کنسرو و بيسکويت در سکوت مطلق به بستری میرويم که در آن به دوچيز میانديشم. ايرانی که از آن آمده ام و افغانستانی که در آن هستم!
شمال
اينجا ساعت حرکت ماشين ها مانند کاروان ها در اعصار قديم سه و چهار صبح است. ما پنج میرسيم. اتوبوس رفته و مجبور میشويم سوار يک اتوموبيل استيشن شويم. ماشينی که شايد برای ده نفر و شش ساعت خوب باشد اما نشستن در آن برای يک سفر شانزده ساعته، آنهم با پانزده همسفر چندان آسان نيست!
از کابل به طرف دوراهی پل خمری راه می افتيم. تمام کابل برای مراسم روز اول سال به مزارشريف میرود.همه جا سبز است و انعکاس کوه ها در آب های کنار جاده، ديدنی است. انبوه خودروها و تانک های جنگی فرسوده در گوشه و کنار جاده ديده میشوند. از چاريکار، مرکز ولايت پروان رد میشويم. برای رفتن به شمال افغانستان بايد از پنجشير گذشت. در ايران آنقدر واژه شير دره پنجشير را شنيده ايم که مدام آن را زير لب تکرار میکنيم. اينجا اکثر ماشين ها مزين به عکس مسعود اند و مردم کلاه پنجشيری بر سر دارند.
کاميون ها تزيين شده اند و بربالای شان آدم نشسته و بر بالای اتوبوس ها خودروی سواری. يک ساعتی نگذشته ترافيک شروع میشود. علاوه بر انبوهی ماشين، به خاطر بارش فراوان برف که در ده سال اخير بی سابقه بوده ريزش بهمن مدام جاده را میبندد.
وقتی توقف طولانی میشود از ماشين پياده میشويم و در بين مردم راه میرويم. ماشين هايی که از آن طرف می آيند میگويند سه روز در راه مانده بودند. آسمان آبی مطلق است. وقت اذان اکثرمردم برای نماز پياده میشوند و بر روی برف نماز میگذارند.
بالاخره راه باز میشود و ماشين ها راه میافتند. اما برف هم آرام آرام باريدن گرفته است. دلشوره داريم که جاده را در روز طی میکنيم و يا به شب میخوريم. به تونل سالنگ میرسيم. تونلی بسيار بزرگ که بيش از پنج کيلومتر طول دارد و در ارتفاع حدود سه هزار متری کوه های هندوکش قرار دارد. اين تونل را روس ها سی سال پيش و در دوران داوودخان ساخته اند. ازتونل سالنگ که پايين می آييم هوا گرمتر میشود و شکوفه ها را میتوان بر روی درختان ديد. پرده های گوشم از تغيير شديد ارتفاع به لرزش افتاده اند.
از پل خمری رد میشويم. شهری نسبتا شيک و مدرن که روس ها در دوران حضور خود به آن زياد رسيده اند و به آن مسکو کوچک هم میگويند. سمت چپ ماشين ها به مزار میروند و ما راهمان را به طرف بغلان ادامه میدهيم. اين بار همسفران مان از اهالی ولايات کندوز و بدخشان و طالقان و تخار هستند. به ما لطف بسيار میکنند. همين که می فهمند ايرانی هستيم خوشحال میشوند و میگويند شما ميهمان ما هستيد. هر کدام در يک گوشه ايران روزگاری کار کرده اند و از ايران خاطرات فراوان دارند. در شيراز، اصفهان، زاهدان، مشهد، يزد، کرمان و تهران. ونک، تجريش، هفت تير و انقلاب و آزادی. برای افغان ها ايران و تهران نمود پيشرفت و ترقی اند.
بخشی از ايرانيان تصور بسيار غلطی درباره افغانی ها دارند. به خاطر چند قتل و جنايت و تاکيدی که روزنامه های ايرانی بر روی آن دارند ذهنيتی منفی درباره آنها بوجود آمده. اما با سفر و رفتن در بين آنها میتوان اين تصوير مخدوش را تصحيح کرد. آدم هايی مهربان و خونگرم که همچون همه شرقی ها ميهمان نواز اند.
فارسی صحبت کردن افغان ها بسيار شيرين است. واژه های عربی کمتری به کار میبرند و به قول خودشان فارسی دری است. به هوا میگويند شمال. میگويند پنجره را باز کنيد تا شمال بيايد تو. ما هم وقتی هوای توی ماشين کم میشود میگوييم، جنوب زياد شد پنجره را بازکنيد.
اين جا هم با يک دانشجوی زبان فارسی هم صحبت میشويم. از گم گشتگی تاريخی مردم دو کشورمیگوييم و به شاعر محبوب افغان ها "بيدل دهلوی" میرسيم. بيتی ازمولانا بيدل، ختم کلام است: چون نم اشکی که از مژگان فرو ريزد به خاک / خويش را در زير پای خويشتن گم کرده ام
پس از گذشتن از بغلان به کندوز يا همان کهندژ خودمان میرسيم، ساعت ده شب. دوستم میگويد که درافغانستان به اين نتيجه رسيدم که نبايد هيچ چيز به خصوص طول راه را پيش بينی کرد. به ما گفته بودند ظهر میرسيد و ما نيمه شب رسيده ايم. شهر تاريک است. برق نيست و جلوی مغازه ها، فانوس روشن است. يک تصوير سوررئاليستی فوق العاده. تو گويی همه چيز به يک قرن پيش بازگشته. سايه های بلند بر روی ديوارها فضايی ماليخوليايی ترسيم کرده است.
ماشين ما را جلوی يک مسافرخانه پياده میکند. بالا میرويم . يک اتاق که مانند زندان انفرادی است و هيچ پنجره ای به بيرون ندارد. به يکديگر نگاه میکنيم و برمیگرديم. در تاريکی و سکوت شهر به دنبال جايی ديگر هستيم که به ميهمانخانه ترکمن میرسيم.
از پله های چوبی اش بالا میرويم. پيرمردی فانوس به دست به نام باباعزيز به پيشوازمان می آيد. اتاقی سه در چهار را که چهل پنجاه افغان درآن خوابيده اند به ما نشان میدهد. میگوييم اتاقی میخواهيم که خودمان تنها باشيم. اتاق روبرويی را نشان میدهد. کمی ترسيده ايم. بابا عزيز متوجه نگاهمان میشود و میگويد خيالتان راحت باشد، هيچ اتفاقی نمی افتد و بعد به سفارش ما میدهد پسر کوچکی که آنجا کار میکند و نامش اسکندراست برايمان نان و آب بياورد. صدای پارس سگ ها در شهر پيچيده. امشب شب آخر سال است. خسته و گرسنه بر رو ی تخت ها، خوابمان میبرد و عيد را هم در خواب میمانيم!
صبح از خواب بيدار میشويم و با چهره های ژوليده نوروز را به يکديگر تبريک میگوييم. زير پايم تيتر نوشته سارا شريعتی در آخرين شماره اعتماد را میبينم: "روشنفکران از قبيله های خود خارج شويد." پوزخندی میزنم و آن را از روی زمين بر میدارم.
میرويم تا در شهر گشتی بزنيم. در کندوز چندان از نوروز خبری نيست. درشکه ها در شهر در کنار ماشين های سه چرخ جولان میدهند و مغازه ها ماهی و چوب را به مشتری ها میفروشند. با ماشينی دربست به طرف شيرخان بندر حرکت میکنيم. ساعتی از شهر نگذشته با دشت های سر سبز آسيای ميانه روبرو میشويم. وسيع و بی انتها. گله های فراوان اسب و شتر در کنار گاو وگوسفند. تک و توک چادرهای سپيد وسياه دامداران هم ديده میشوند. بالاخره به بندر میرسيم. در بدو ورود خبری بد به ما داده میشود و آن اينکه مرز برای نوروز بسته شده و برای چند روز بايد اينجا بمانيم. سربازی ما را راهی کلوپ شهر میکند.
مسافرخانه ای قديمی با معماری روسی. با سقف هايی بلند و پنجره هايی بزرگ. در هر اتاق اين مسافرخانه، آدمی اتراق کرده. از تاجر ورشکسته تا تبعيدی سياسی و ازقوماندان شهر تا خانواده دوازه نفری افغان که از ايران اخراج شده اند و چند ماه است که در اين جا مانده اند و تاجيکستان هم به آنها ويزای ورود نمیدهد. آنها میگويند اگر به تاجيکستان برسيم، پذيرش پناهندگی از سازمان ملل داريم و میتوانيم به تورنتو برويم.
اين بندر بر لب جيحون يا آمودريا قرار گرفته است و راه ارتباطی افغانستان و تاجيکستان است. آمريکايی ها به کمک هندی ها بر روی رود پل میزنند تا دسترسی مردم دو طرف به کشورهای يکديگر آسان تر شود. تک و توک مسافرهای ايرانی ، پاکستانی، ازبک، قرقيز، ترک و افغان در آن ديده میشوند.
طالبان اکثر مکان ها را از بين برده اند و مردم، از ترس طالبان چند سال در نيزارها زندگی میکردند. بسياری از ديوارهای خانه ها، خراب شده و با حصير ديوار کشيده اند و بر روی سقف پلاستيک. به علت حضور مداوم روس ها در منطقه، اعتياد به الکل زياد است و بسياری از جوانان صبح تا شب قماربازی میکنند و از کار خبری نيست.
به رستوران شهر میرويم. محمد که دورگه روس و افغان است با چشمان آبی و موهای بور به پيشوازمان می آيد تا سفارش غذا بگيرد. او پيش از اين در کارگاه های قالی بافی کراچی پاکستان، کار میکرده است. گوشت و برنجش معرکه است. گوشت يخی نيست و همين لذت آن را دو چندان کرده است. بر روی زمين مینشينيم و مانند آنها با دست غذا میخوريم. مجبور میشويم چند روزی اينجا بمانيم و همين باعث نزديکی بيشتر با مردم میشود. هر شب ميهمان يکی از اتاق ها هستيم.
قوماندان محلی هم که در افغانستان خدايی میکند. هر کاری دوست داشته باشد انجام میدهد و برخوردش با زيردستان ارباب و رعيتی است. در اتاق بزرگی که ما را ميهمان کرده، در يک طرف عکس "کرزی" قرار دارد و در طرف ديگر "مسعود".
ما از مسعود تعريف میکنيم اما معاون اقتصاديش نظر مساعدی درباره او ندارد و میگويد آنها هم جنايات زيادی انجام دادند. اين معاون از آن بوروکرات هايی است که دوران جنگ ،اروپا بوده و پس از پيروزی مردم بر طالبان به افغانستان آمده و پستی گرفته است.
آن چيزی که در اين سفر بيش از همه نگاهم را به خودش معطوف کرد، ديدِ قضا و قدری افغان ها به زندگی است. تحت هر شرايطی شکر خدا را گفتن و با صبوری زندگی را گذراندن. با اين همه مشکل و عذاب میتوان اميد را در ته چشمانشان ديد. به قول يکی از دوستان، شايد وقتی جنگ تا پشت درخانه يا شايد هم خود خانه بيايد، آدم صبورتر و منعطف تر میشود. شايد هم وقتی از زمين و اتفاقات روی آن قطع اميد کنی، مجبوری نگاهت را به سوی آسمان کنى.
بالاخره پس از سه روز مرز باز میشود و با قايق از روی رودخانه يا به قول افغان ها دريا میگذريم تا به آن سوی آب، به تاجيکستان برويم. اما شوق ديدار دوباره افغانستان را با خود میبرم. سفر به افغانستان مانند سفر به يک سرزمين جديد است. ديدن آدم ها و روابط بين آنها و طبيعتی که همگی بکر هستند. گرچه توپ و تفنگ و تير مثل نقل و نبات همه جا پراکنده است. اما سادگی آنها در برابر پيچيدگی انسان ايرانی، بسيار متفاوت و جذاب است.
وقتی در تاجيکستان زن زيباروی تاجيک به استقبال ما ايرانى ها می آيد و میگويد به وطن خوش آمديد و از پدر خود میگويد که پس از کودتای سی و دو به اينجا آمده، ياد آن افغانی میافتم که سال ها پيش در بندر اودسای اوکراين ديدم. آن زمان اوج قدرت طالبان بود و او از وطن فراری. در آنجا هم دزدان تمام دارو ندارش را به يغما برده بودند. هيچ چيز و هيچ کس در جهان برايش باقی نمانده بود. وقت خداحافظی گفت: بالاخره روزی به وطنم باز میگردم. هنوز نگران نگاه آخرش هستم. آيا بازگشته است؟
پارسيان در هند
يادداشت هاي سفر به هندوستان
داريوش رجبيان
شكرشكن شوند همه طوطيان هند
زين قندپارسي كه به بنگاله مي رود
آرزوی ديدار از هندوستان را چه کسی در کودکی نداشته است و چرا من مستثنا باشم؟ صحبت با دوست نزديکي که به تازگی از هند برگشته بود مرا دوباره به آغوش حال و هوسهای هندی انداخت. بار و بنه ام را بستم و رفتم فرودگاه. بعد از هشت ساعت پرواز، خودم را در دريای ازدحام « دهلی » يافتم.
فاصله دهلی و « آگرا » 203 کيلومتر است و بايد 5 ساعت سمت جنوب شرق حرکت کرد. خودرو شیک و مدرن راننده ام ( مانو ) ساخته هند بود؛ از تازهترین مدلهای « تاتا » گروه عظیمی هندی كه متعلق به یک خانوادهی متمول پارسی است که سال هاست در هند اقامت دارند.
آگرا شهری است در کرانهی رود « جمنا » که به آبهای مقدس گنگ میریزد. نام آگرا نخستین بار در کتاب حماسی « ماهابهاراتا » آمده و معناشناسان آن را « بهشت » معرفی کردهاند. آگرا با نام « اکبرآباد » پایتخت شاهانی چون اکبر، جهانگیر و شاهجهان بوده که زبان مادریشان فارسی بود و در گسترش زبان فارسی در شبهقاره حسابی کوشیدند و کامیار بودند.
نخستین باغ معروف به « باغهای پارسی » در کرانه رود جمنا در همین شهر شکل گرفت و سازندهی آن شاه بابر بود. نام خاص این باغ پارسی «آرام باغ» است. شاهجهان از نواده هاي بابر به هندوستان ساختمانی را تقدیم کرد که همین حالا هم درخشانترین نگین تاج سر هند محسوب میشود. « تاجمحل » که بنای یادبود ملکهی ایرانیتبار « ممتاز محل » است
جادهای که به تاج محل منتهی میشود، مثل جادههای دیگر شهر شلوغ بود. قیافه خارجی من ده ها راه بلد را اطرافم جمع کرده بود. تاج محل و چهار مناره پیرامون آن روی پایبست مرمری محکمی استوارند و لحظات غروب، از شلوغ ترین لحظات این محل است. مردم همه پا برهنه بودند. قبل از بالا رفتن از پلکان سمت راست ساختمان همه کفش هایشان را به نگهبان میدادند و شماره میگرفتند و وارد محوطه تاج محل میشدند.
پشت نرده منقش چوبی بناي تاج محل، یک قبر را میشد دید که متعلق به « ممتاز محل » است از اشرافزادههای ایرانی تبار هند و محبوب ترین همراه زندگی شاه جهان که به روايتی، احداث تاج محل را به شوهرش وصیت کرده است. اما در سمت چپ این قبر که درست زیر گنبد بزرگ آن قرار دارد، قبر دیگری را می توان دید. زیر این گور منقش، خود شاه جهان خفته است. شاهی که در پی درگذشت همسر محبوب اش، یک سال جامهی سفید سوگواری به تن داشت و برای پاسداری از خاطرهی او، این کاخ را ساخت.
نام واقعی ممتاز محل، ارجمندبانو بیگم بود و پدر او عبدالحسن آصف خان، از اشراف ایرانی مقیم آگرا بود. خواهر عبدالحسن آصف خان، نور جهان، همسر محبوب جهانگیر، پدر شاه جهان بود و در دورهی سلطنت او در امور سیاسی نقش کلیدی داشت. شاهزاده خرم، پسر جهانگیر، وقتی تخت طاووس هند را بدست آورد، تغییر نام کرد و "شاه جهان" نام گرفت. اما ارجمند بانو، بدلیل ذکاوت و حسن خیرهکنندهاش از سوی شاه جهان به "ممتاز محل" ملقب شد.
ممتاز محل به سیاست کاری نداشت، بلکه تلاش می کرد به مردم بینوای سرزمین های تحت فرمان شوهرش کمک کند. او فهرست نام های زنان بیوه و کودکان یتیم را ترتیب می داد و از شاهجهان میخواست که به نیازهای آنها برسد.
در احداث تاج محل گروهی از معماران دست داشتند که بیشتر آنها ایرانی بودند. مانند اسماعیل خان که در دربار عثمانی هم کار کرده بود. مکرمت خان شیرازی و عبدالکریم از شیراز. اما روی نقوش سنگی تاج محل، تنها نام یک تن را میشود خواند: امانت خان شیرازی. خوشنویس ایرانی که سال 1607 از شیراز به هند کوچ کرد و در دربار گورکانی از ارج و احترام فراوانی برخوردار بود. خطاطی آیاتی از قرآن که در و دیوار تاج محل را مزین کرده است، کار دست همین خوشنویس ایرانی است که توسط شاه جهان به دریافت لقب " امانت خان " مشرف شده بود. نام واقعی او، عبدالحق شیرازی بود.
گيوين هامبلی، نویسندهی کتاب "شهرهای هند گورکانی" می نویسد: نخستین و پایدار ترین برداشتی که یک دانشپژوه معماری اسلامی از دیدن این بنای یادبود بیمانند حاصل میکند، ریشههای ایرانی آن است. این ساختمان به شیوه معماری صفوی ساخته شده است.
سفر ما از آگرا به « فتح پورسیکری » که به هندی « فاتح پورسیکری » تلفظ اش میکنند، یک ساعت هم طول نکشید. بیشتر ساختمانهای فتح پورسیکری با خاک رس ساخته شده است و طبعاً رنگ سرخ دارد. ساختمانها معجونی از معماری گجراتی و بنگالی و مسلماً معماری ایرانی اسلامی که از اجزای لاینفک ساختمانهای گورکانی است.
نام کاخها هم عمدتاً فارسی است؛ به مانند « نوبتخانه » که محلی بود برای جار زدن نامهای کسانی که به دیدار شاه آمده بودند، یا « دیوان عام » که ساختمان مستطیلی است با محوطهای وسیع برای عوامی که بار مییافتند و البته در کنار آن « دیوان خاص » هم هست که شاه اکبر در آن جا با خواص دیدار میکرد.
چندین باغبان پیر و جوان از باغهای فراخ و متعدد موسوم به « باغهای پارسی » فتح پورسیکری مراقبت میکنند و به ویژه برای میهمانان خارجی نام و خاصیت گیاههای گوناگون را توضیح میدهند پس از تماشای فتح پورسیکری به تاکسی برگشتم. راننده قرار است من را به شهری دیگر از شهرهای تاریخی هند ببرد. شهر « جی پور » مرکز استان راجستان هند که با نام « شهر صورتی » هم از آن یاد میشود.
در پایانه راهآهن جیپوربه مانو، رانندهای که من را از دهلی به آگرا و از آگرا به جیپور همراهی میکرد، بدرود گفتم و سوار قطاری شدم که راهی بمبئی میشد. 18 ساعت مسافرت با قطار بیشتر از 2 ساعت پرواز به درد من میخورد.
پس از پياده شدن از ردیف دراز تاکسی های پایانه یکی را کرایه کردم و از او خواستم که من را به منطقه کولابای بمبئی برساند. پیدا کردن هتل یا میهمان خانه در منطقه کولابا، از سادهترین کارهایی بود که می شد انجام داد. کولابا واقع در جنوب بمبئی، دروازه ورودی به شهر و نخستین جایی است که جهانگردان سراغش را میگیرند و همانجا میمانند. دروازه هندوستان، هتل و برج تاج محل از جمله مشهورترین دیدنی های شهرند که روبروی هم در ساحل دریای عرب در گذرگاه کولابا واقعاند.
روبروی دروازه هندوستان برج بلند تاج قد علم کرده است، درکنار یکی از با شکوهترین هتل هایی که در هند موجود است. در زمان سلطه بریتانیا در هند، جمشیدجی تاتا، از بازرگانان پارسی هند که بعدا پدر صنعت هندوستان لقب گرفت، می خواست برای یکی دو روز در هتل واتسن، از بهترین هتل های بمبئی بماند. به او اجازه نمیدهند، چون هتل مختص سفيدها يا فرنگی ها بود. زخم این اهانت اجنبیها در سینه، جمشیدجی تاتا می ماند تصمیم میگیرد هتلی بسازد که هتل واتسون را هم تحت الشعاع قرار دهد. این پارسی بزرگوار که سرمایهدار هم بود، با کمک دو معمار هندی و یک معمار انگلیسی همين هتل مجلل را ساخت که روز 16 دسامبر سال 1903، یعنی 104 سال پیش، درهایش را به روی میهمان ها باز کرد و اجازه داد که هندی ها هم مانند انگلیسی ها زير يک سقف اقامت کنند و هیچ نوع تبعیض قومی و نژادی برای میهمان هایش قائل نبود. در جریان جنگ جهانی نخست وارثان جمشیدجی تاتا، هتل تاج محل را به یک بیمارستان 600 تخت خوابی تبدیل کردند. خود جمشیدجی تاتا در سال 1904، یک سال بعد از گشایش هتل تاج درگذشت. اما او در طی 65 سال زندگی اش يک امپراطوری صنعتی را بنا نهاد که همچنان با نام گروه تاتا پابرجاست و از بزرگترین شرکت های هند به شمار میرود. حالا هم می توان نام تاتا را روی تقريبا هر فراورده صنعتی هند دید؛ از رایانه گرفته تا خودرو و کامیون. خودروی مانو هم که راجع به آن صحبت کرده بودم، ساخته همین شرکت تاتا است. من به این گمان بودم که تنها نماد حضور پارسیان در مومبای همین کاخ و برج باشکوه است و بس. در پایان سفرم به مومبای به این تصور کاذبم خنده ام آمد.
تشنه ام بود به کافه ی لئوپولد رفتم. در حال فرونشاندن تشنگی ام، چشم ام به چیزی افتاد که من را تکان داد، آبجو راه گلویم را گم کرد و به سرفه افتادم. عکس قله دماوند و نگارههای تخت جمشید روی دیوارهای وسیع و بلند کافه لئوپولد باورم شد که آن هم پارسی بوده است.
کافه لئوپولد دو صاحب دارد: دو برادر، فرزاد و فرهنگ شهریار جهانی. کافه لیوپولد از 78 سال پیش به خانواده شهریار جهانی تعلق داشته است. در زمان سلطه بریتانیا کافه لئوپولد و رستوران هتل تاج، تنها محل های اغذيه فروشی در منطقه کولابا بمبئی بودهاند. فرزاد و فرهنگ شهریار جهانی، با دانش فارسیشان من را بیشتر غافلگیر کردند.
داريوش: فارسی صحبت میکنید؟
داريوش: ولی من شنیدم که پارسی های هند در خانه به زبان گجراتی صحبت میکنید؟
فرهنگ: آنهايی که گجراتی صحبت می کنند، پارسی هايی هستند که تقريبا هزار سال پيش از ايران به هند آمدند.
داريوش: خانواده شما کی به اینجا آمدند؟
فرزاد: پدرم زمانی که 14 ساله بود از ایران به اینجا آمد. او در سال 1991 درگذشت.
داريوش: در این منطقه کولابا که ما هستیم، بیشتر پارسی ها زندگی میکنند؟
فرهنگ: بله، در اینجا خیلی هستند. اينجا منطقه پارسی نشينی هم هست با نام "خسرو باغ" که نيايشگاه دارد.
خسروباغ یکی از محلههای ویژه پارسی هاست که در کولابای بمبئی واقع است. دروازه های عظیم و سنگین خسروباغ به دروازههای یک حصار شباهت دارد، با این تفاوت که در دو سوی دروازه چشمک های شیشهای هست که پشت آن می توان نیم پیکرههایی از شخصیتهای پارسي را دید.
جلو دروازهها سالمندان پارسي نشستند و گپ میزنند. این محله که معروف به کلونی خسرو باغ است، متشکل از یک میدان وسیع مربع سبزهپوش است که چهار ردیف ساختمان در چهار سو دارد. روی چمن کودکان پارسی کریکت بازی میکردند. در انتهای میدان ساختماني را میتوان دید که به شیوه بابلی و هخامنشی ساخته شده است و جالب اين كه نوشته انگلیسی روی دیوار آتشکده ورود ناپارسیها را به ساختمان ممنوع می کرد.
« واسودو » راه بلد جدید من در بمبئی هم این اطلاعات را داشت. در حالی که من را با خودرو فیات خود به سمت برج خاموشی میبرد، داستان پارسي ها را برای من تعریف میکرد و با تاسف سر تکان می داد که این اقلیت معتبر و بسیار با نفوذ هندوستان در حال کوچک تر شدن است.
واسودو در مورد پارسیها با احترام صحبت میکرد و از اینکه چگونه یک اقلیت کوچک مذهبی بیشترین سهم را در آبادانی کشور داشته است و اینکه در میان پارسیهای هند حتی یک فرد فقیر را نمی توان ديد. چون جامعه پارسی ها بسیار منسجم است و اعضای آن از یکدیگر حمایت میکنند.
فارسي زبان هاي ازبکستان

مهدی شريف
اگر آن ترك شيرازي به دست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را
ازبکستان از زمان تاسيس خود در 1924 ميلادی سياست ملی گرای خاصی را دنبال کرده است که در طول دوره شوروی يا ناديده گرفته می شد و يا مورد حمايت قرار داشت.
بر اساس اين سياست هويت تاجيکان اين کشور دست کم به صورت ظاهری بايد تغيير می يافت. آنها تشويق می شدند که به زبان ازبکی حرف بزنند و در شناسنامه ها و گذرنامه های خود ازبک معرفی می شدند.
شهروندان تاجيک ازبکستان البته می توانستند خود را تاجيک معرفی کنند و در مدارس تاجيکی هم درس بخوانند اما اين موضوع چندان خوشايند مقامات رسمی نبود و بهرحال سياست ازبکی کردن مردم تاجيک ادامه می يافت.
با باز شدن فضای سياسی در اوان استقلال جمهوری های سابق شوروی اولين درخواست تاجيکان کنار گذاشته شدن اين هويت تحميلی بود چنان که اعتراض دانشجويان تاجيک به اين هويت سازی دولتی نا آرامی گسترده ای در 1991 ايجاد کرد. اما ده سال پس از استقلال، مسائل تازه ای برای تاجيکان ازبکستان به وجود آمده که آن هويت سازی اسنادی، حال به يک مسئله جزئی تبديل شده است.
کتاب شعری به تاجيکی آماده چاپ با مهری که مفهوم آن چنين است: اجازه انتشار ندارد. تاجيکان اين کشور اکنون بشدت از ناحيه کتاب درسی و فضای آموزشی، رواج فرهنگ تاجيکی، داشتن نشريات به زبان خود و برخورداری از روابط آزاد با کشور همزبان، تاجيکستان، و فضای علمی و فرهنگی آن در تنگنا هستند. آنها حتی از داشتن راديوی محلی به زبان تاجيکی محروم اند.از نظر ارتقای اجتماعی و يا اشتغال در مشاغل حساس نيز آنها با محدوديت روبرويند مگر آن که خود را ازبک معرفی کنند.
در غياب رسانه های ديگر، مدرسه و روزنامه از مهمترين منابع آگاهی تاجيکان از فرهنگ قومی خود به شمار می رود اما کاسته شدن سال به سال از شمار مدارس تاجيکی و شمارگان تنها روزنامه سراسری آنها، يعنی آواز تاجيک، نشان می دهد که تاجيکان تا چه اندازه با زوال نهادهای آگاهی دهنده روبرويند.
روزنامه آواز تاجيک اکنون فقط در 4000 نسخه منتشر می شود حال آنکه جمعيت تاجيکان بر اساس آمار رسمی حدود يک ميليون نفر است. درس خواندن در مدارس تاجيکی نيز حتی اگر دانش آموزان همه مشکلات را تاب آورند آينده ای ندارد چرا که برای ورود به دانشگاه ها تسلط بر زبان و ادب ازبکی خواسته می شود و دانش آموزان تاجيک از ورود به رشته های فنی و پزشکی و يا حقوق محروم می مانند.
اما حتی همين مدارس همه جا در دسترس نيست و شمار روزافزونی از تاجيکان با توجه به شرايط اجتماعی ترجيح می دهند فرزندان خود را به مدارس ازبکی بفرستند. مشکلات آموزشی تاجيکان با اقدام دولت در نابودی کتاب های درسی دوره شوروی پيچيده تر هم شده است. دولت با اتخاذ اين سياست که کتاب های درسی چاپ شده تا 1995 بايد از دور خارج شود زمينه را برای نابودی کتب های درسی تاجيکی که حتی به صورت کتابسوزان انجام شد آماده کرد. بسياری از متون کلاسيک ادبی نيز در اين ميان از کتابخانه ها جمع آوری و نابود شد.
در حالی که نياز مدارس تاجيکی حدود 100 عنوان کتاب است تا کنون تنها حدود نيمی از آنها تامين و جايگزين کتاب های از رده خارج شده است و با روند کنونی ممکن است تکميل دوره کتاب ها بيشتر از عمر تحصيل يک نسل طول بکشد.
وضعيت کنونی چشم انداز روشنی از آينده تاجيکان در ازبکستان ترسيم نمی کند. آنها توانسته اند در طول هفتاد سال حکومت شوروی زبان خود را حفظ کنند و از اين پس نيز احتمالا قادر به حفظ آن خواهند بود ولی تنگ ماندن شرايط اجتماعی هم زبان آنها را به حد محاورات معمولی فرو خواهد کاست و رابطه آنها را با گذشته تاريخی و فرهنگی مکتوب خواهد گسست و هم ايشان را به شهروندان درجه دوم ازبکستان تبديل خواهد کرد که از سطوح پايين هرم اجتماعی قادر به برآمدن نخواهند بود.
تاجيكستان و جنگ

گلرخسار صفی
جنگ پاييز سال 1992 را تا نفس آخرينم فراموش کرده نمی توانم. آن گاه در شهرداری وظيفه مسئولی را به عهده داشتم. آن بيگاه بعد کار وقتی درهای اداره ها را می بستيم، گمان نداشتيم که فردا جای گل و گلگشتهای نازنين، خيابانهای ولنگار و جسدهای خونشار را خواهيم ديد. بامداد مردم شهر را صدای تير و تفنگ و ترکش گلوله ها از خواب بيدار کرد. يگان تلفن آشنا جواب نداد. کسی به خانه من هم زنگ زد، اما از ترس گوشی را نبرداشتم. پيشتر برای گربه زير ماشين مانده را بر وقت از راه نبرداشتن يکی از کارکنان مسئول شهرداری وظيفه اش را از دست داده بود. اکنون ده ها جسد روی راه می خوابيد، اما کسی خود را مسئول و جوابگر نمی حسابيد.
در شهر چه حادثه رخ داده است، دوست کيست و دشمن کيست، که با که می جنگد، معلوم نبود. با دميدن صبح صدای تير و تفنگ قطع شد. لباس هايم را پوشيده، ديرگاه پشت در بسته ايستادم. جرات رفتن نداشتم. عاقبت به شهر برآمد. شهر چه مزار! جنگ يک شبه شهر هفتاد ساله آباد و زيبا را خراب و ولنگار کرده بود.
روی خيابان ها گوئيا تخم مرده کاريده بودند. مرده های جوان و بی صاحب. فغانم برامد. در شهر قانون و قاعده های جنگ حکمران بود. راه را سوی بنای شهرداری قيچی زده، به گذرگاه زيرزمينی فرآمدم. منظره دهشتناکی نمودار شد. گذرگاه زيرزمينی گور کلان ده ها جوان بود. لحظه ای چنانم نمود که همين دم جوانان خوابيده يک يک خميازه کشيده بيدار می شوند و می گويند: "صبحت به خير، مادرجان! امشب بی من چه خيل ( چه گونه) خوابت برد؟"
در تکيه ديوار مرمرين جوان قوی هيکلی را ديدم که انديشمند به نقطه ای می نگريست. لبانش به نيم تبسم پراسرار مايل بودند. خرسند شدم که در اين مزارستان خاموش زنده ای هست، شايد به کمک محتاج. نزدش رسيده، به کتفش دست بردم. دستم گوئيا به پيکره از يخ ساخته برخورد. چنان نمود که جوان تبسمش را از رويش جمع کرد. موی بدنم سيخ شد. در اين جوانستان مرگ رسيده تنها من زنده بودم.
ميل گريختن کردم، نتوانستم. پايهايم را گوئيا به زمين ميخکوب کرده بودند. گريه راه نفسم را بسته بود، اما در چشمم يک قطره اشک نبود. از زينه های مرمرين خون آلود با عذاب خود را سوی خيابان کشيدم.
بعد وقتی که جسد جوانان را چون کنده درختان تر بريده بالای هم به ماشين بار می کردند، من بی پسر در دل شکرانه آفريدگار را به جای آوردم که پسرم نداده است. اگر پسر می داشتم، امروز مانند اين جوانان يا کشته می شد يا کسی را می کشت.
بيانیه فرهنگیان افغانستان درباره زبان فارسي
زبان فارسی دری، زبانِ دوم جهان اسلام است، با دامنة گستردة تاریخی و جغرافیایی. این زبان، در روزگاران نه چندان دور، از نواحی چین تا آسیای صغیر و از شبه قارة هند تا ماوراءالنهر کاربرده داشته و آثار علمی و ادبی گرانباری در آن پدید آمده است که شماری از آن اعتبار جهانی دارد. در این میان، نقش افغانستان و مردم آن در رشد و گسترش این زبان، قابل توجه و گاه تعیینکننده بوده است. این کشور در چندین دورة تاریخی، مهمترین کانون زبان فارسی دری به شمار میآمده است.
بسیاری از اقوام غیرفارسیزبان، به سبب آمیزش با مردم این سامان، زبان فارسی را آموخته و در مواردی، خدمات شایستهای بدان کردهاند. به طور ویژه باید به بعضی زمامداران و ادیبان پشتونتبار کشور اشاره کرد، همچون تیمورشاه درانی، مهردلخان مشرقی، عایشه درانی، محمود طرزی، عبدالحی حبیبی و عبدالله افغانینویس. با این حال، دریغ که از نزدیک به نیم قرن پیش، به سبب عواملی که بر کسی پوشیده نیست، از سوی گروهی از اهالی سیاست و فرهنگ مملکت، تلاش هایی برای تضعیف زبان فارسی دری صورت گرفته است. این تلاش ها در دورة تاریخی حاضر نیز ادامه دارد، زمانی که مردم افغانستان به همدلی و همراهی بیشتر نیاز دارند.
1 ـ یک تلاش این گروه، تفکیک دو نام این زبان، یعنی «فارسی» و «دری» از همدیگر است، تا هم میان یکصد میلیون گویندة این زبان در جهان امروز فاصله بیندازند و هم بدین بهانه که بعضی واژگان، فارسی و برخی دری اند، دست فارسیزبانان افغانستان را از بخشی از ذخایر این زبان، کوتاه سازند. این در حالی است که همه متون معتبر علمی و ادبی، بر یگانگی این زبان گواهی میدهد و حتی بسیاری از مردم افغانستان، هماکنون کلمة «فارسی» را به کار میبرند. بگذریم از این که به استناد شواهد و اسناد تاریخی، این زبان تا نیم قرن پیش، در افغانستان نیز « فارسی » نامیده میشده است.
2ـ دستاویز دیگر، مفهومی به نام « زبان ملّی » است و این باور نادرست که زبان ملّی باید آمیزهای از زبان های رایج در کشور باشد. اینان بدین بهانه که باید امور اداری مملکت مختل نشود، واژگان غیرفارسی را بر فارسیزبانان افغانستان تحمیل میکنند، در حالی که وقتی در قانون اساسی مملکت، وجود دو زبان رسمی پذیرفته شده است، هر یک از این زبان ها باید بتواند نظام اصطلاحات اداری و حقوقی خاص خود را داشته باشد.
3 ـ کوشش دیگر این گروه، مرز کشیدن در میان هم زبانان و بیگانه دانستن آن بخش از واژگان فارسی است که در میان فارسیزبانان خارج از افغانستان رایج است، در حالی که این ها جزء منابع داخلی زبان فارسی به شمار میآید. بدین ترتیب، مردم افغانستان، ناگزیر از بسیار واژگان و ترکیب های کارآمد، زیبا و بامعنی محروم میشوند، فقط به این دلیل که کسانی در جایی دیگر آن ها را به کار بردهاند. حاصل این سیاست آن میشود که فارسیزبانان این کشور در موارد بسیاری برای بهسازی زبان خویش با استفاده از منابع همین زبان، دچار محدودیت یا محرومیت شوند. این در حالی است که قانون اساسی افغانستان وظیفة تلاش برای رشد زبان های ملّی کشور را بر دوش دولت نهاده است. دیگر پی آمد نامطلوب این رویّه، که هماکنون نشانههای خود را آشکار کرده است، ایجاد عصبیت، بدبینی و نامهربانی میان مردمی است که قرن ها برادروار در کنار هم زیستهاند.
4 ـ توبیخ بعضی از دستاندرکاران رادیو و تلویزیون بلخ به اعتبار کاربرد واژگانی همچون « دانشگاه »، « دانشکده » و « دانشجو »؛ تغییر نام « نگارستان ملّی » به « گالری ملّی »؛ تغییر لوحههای بعضی از ادارات دولتی و زدودن کلمات فارسی از آنها؛ تفکیک مکاتب پشتوزبان و فارسیزبان از همدیگر و امثال این ها که در ماه های اخیر رخ داده، نشانههایی است از اقدام هایی که با چنین دستاویزهایی صورت گرفته و البته در هیچیک از آن ها نظر کارشناسان زبان فارسی و پشتو ملاک عمل دانسته نشده است.
ما امضاکنندگان این بیانیه، به دولت افغانستان و نهادهای رسمی آن، نسبت به خطری که زبان فارسی افغانستان و فراتر از آن، وحدت ملّی کشور را تهدید میکند، هشدار میدهیم و تقاضامندیم رویهای را پیش گیرند که هم زمینة بهسازی و تقویت زبان های ملّی کشور فراهم شود و هم میان اهالی زبان های مختلف، بدبینی و ناهمدلی پدید نیاید. به یقین، زبان فارسی در افغانستان، ریشهای محکمتر از آن دارد که بدین بادها از جای درآید و تجربة پنجاه سال اخیر هم این را نشان میدهد. خواستة ما این است که نهادهای دولتی، امکانات مادی و معنوی کشور را که باید صرف بهسازی زبان های ملّی شود، مصروف این چالش بیهوده نسازند و به جای ضربه زدن بر پیکرة این زبان ها، به فکر چارهجویی آسیب هایی باشند که همه زبان های رایج در کشور را تهدید میکند.
استفاده از کلمات فارسی ضد اسلامی است
من آنم كه در پاي خوكان نريزم
مر اين قيمتي در لفظ دري را
در خبرها خوانديم « بصیر بابی » خبرنگار با سابقه تلویزیون ملی افغانستان به جرم استفاده از کلماتي نظير « دانشگاه » و « دانشکده » از وظیفه اش انفصال یافته و « ذبیح الله فطرت » رییس تلویزیون محلی بلخ نیز مجبور به پرداخت جریمه نقدی گردیده است. « کریم خرم » وزیر فرهنگ افغانستان استفاده از کلمات فارسی را اقدامي « ضد اسلامی » مي داند.
به نظر مي رسد آقاي خرم به همراه كساني چون « غرزی خواخوژی »، « فاروق وردک »، « اسماعیل یون »، « اشرف غنی احمدزی »، « اسدالله خالد »، « عبدالجبار نعیمی » و ... كه عمدتا از نژاد « پشتون » و « پشتوزبان » هستند در نظر دارند زبان فارسي دري را در افغانستان از رونق بيندازند. اين در حالي است افغانستان به عنوان بخشي از خراسان بزرگ و ماوراء النهر بزرگترين خاستگاه زبان و ادب فارسي است كه در اين مناطق به « دري » شهرت يافته است. گفتني است توجه به زبان « پشتو » كه از زبان هاي « هندي » مشتق شده است در جهت سياست هاي استعماري دول غربي براي قطع ارتباط كشورهاي فارسي زبان صورت گرفته و مي گيرد. برخي از عمده اقدامات دولت افغانستان در راستاي سياست فارسي زدايي به شرح ذيل است:
1 ـ تعدادی زیادی از پشتون ها را در وزارت معارف به كار گرفته اند تا درنصاب تعلیمی کشور فارسی زدایی نمایند.
2 ـ از تذ کره ( شناسنامه ) جملات فارسی را زدوده و بجایش ازلغات پشتو استفاده نموده و ملیت همه را « افغان » گذاشته اند. اين در حالي است قبل از نامگذاري افغانستان از واژه « افغان » تنها براي ناميدن برخي از قبايل جنوبي اين كشور استفاده مي كردند كه بيشتر به « پشتون » هاي امروزي نزديك هستند و هيچ نسبتي با « تاجيك » ها و « هزاره » هاي افغانستان امروزي نداشته و ندارند.
3 ـ نام « نگارستان ملی » را به « گالری ملی » تبدیل نموده اند. همانگونه که اسم « سبزوار » را در ولايت هرات به « شیندند » و « فرغان تپه » را به « تورغندی » تبديل كردند.
4 ـ اغلب مدارک دولتی را از فارسی به پشتو تبدیل نموده اند.
5 ـ لوح سر دروازه وزارت فرهنگ را به پشتو تبدیل نموده اند .
6 ـ برای کسی که اسناد دواخانه ( داروخانه ) می گیرند مجوز نمیدهند مگر اینکه بنویسند واژه « درملتون » را درج كنند.
7 ـ روزنامه هاي كابل و شبکه های خصوصی مثل « طلوع » را تحت فشار قرار می گیرند تا از برنامه های فارسی بکاهند .
8 ـ سرود ملی را به زبان « پشتو » اجرا کردند.
9 ـ حتي در مواردي كه به اجبار به « دري » تكلم مي شود. لهجه « كابلي » را سعي دارند جايگزين لهجه هايي چون « هراتي » و « مزاري » و ... نمايند.
10 ـ تلاش مي كنند تا رفتار پليس ايران را در برخورد با مهاجرين افغان بزرگ نمايي كنند و به تمام ملت ايران نسبت دهند. اين در حالي است اولا مهاجرين در سراسر جهان مورد ظلم قرار مي گيرند. ثانيا امكان دارد مظالمي از اين دست متوجه اقشاري از خود ملت ايران نيز شده باشد و به هبچ عنوان اختصاص به مهاجرين افغان ندارد.
11ـ با طرح جدايي زبان « فارسي » و « دري » خواسته اند ملت ها را از هم جدا سازند. اين در حالي است شاهنامه فردوسي كه در جاي جاي آن تاكيد شده يك حماسه ايراني است بيشترين نزديكي ها را به « دري » افغانستان دارد.
۱۲ ـ شرکت اینترنتی افغان تلکام در اقدامی بی سابقه به فیلترینگ وبلاگ های پارسی زبان در افغانستان پرداخته است. وزير مخابرات هم تصميم گرفته است سايتهایی را كه به زبان پارسى منتشر مىشوند، در افغانستان سانسور كند و البته سایتهای پورنوگرافی همه بازند